|
|
|
|
|
من وكفشهايم زمانه عجب سرعتي درگذران دارد،انگارهمين هفته گذشته بود كه بالاخره سعي وكوششم به نتيجه رسيد وتوانستم ازدرآمدهاي جنبي حاصل - به غيرازشغل اول وكاردومم- مبلغي راجهت خريد يك جفت كفش كنار گذاشتم وخوشحال درفرصتي مناسب كه گذارم به بازارافتاد وباحسرت ويترينهاي بسياري راوراندازكردم وپشت سرهم آه كشيدم،يك جفت كفش مناسب با توش وتوانم!خريدم ومثل يك فاتح بزرگ،خودراسواربرابرهااحساس ميكردم وتاچندروزهميشه حضور كفشها رادرپاهايم لمس ميكردم وخوشي حاصل ازاين نعمت رامزه مزه ميكردم وراستش گمان ميكردم چيزي به شخصيتم اضافه شده ! حالا شخصيت چه ربطي به پاپوش دارد بماند.؟! به هرحال سه سالي بااين كفشها گذران كردم؛ اين راتقويم ميگويد وگرنه خودم گمان ميكنم همين هفته پيش بوده است! وحالامن مانده ام وپاپوشي كه ديگرهم به حال خودش گريه ميكند وهم به حال بنده خودش عذاب ميكشد وپاهاي مرانيزمي آزارد،البته تقصيري هم ندارد، زيرا دوسال پيشزمان مرخصي اش فرارسيد ومن تاامروزچنين اجازه اي رابه آنهانداده ام يعني نتوانسته ام! .وحالا برخلاف روزهاي اول وقتي آنها رابه پاميكشم،احساس ميكنم شخصيتم دچارمشكل ميشودومحتويات ذهني ومفيد علمي وانساني ذخيره شده درمغزووجودم كه يك دنياارزش داردراتحت الشعاع خودقرار ميدهد؟1 چاره چيست وقتي خواستن، هست وتوانستن،نيست ؟ بهتراست همين كفشهاي كهنه را وركشم ودنبال روزگارخويش باشم وبه اميد روزهاي بهتر؛ بروم وسرراه سلامي به تعميركاركفش بزنم . |
||