تبليغاتX
فن وادب (اراک)
دل نوشته ها

 

سگ من شو- لقمه ای بستان!

 

داشتم داستانی از شبلی را میخواندم که معروف است،دیدم چقدرداستان واقعی وغم انگیز بسیاری از ماآدمهای بزرگ ! است.

نقل شده است که شیخ الشیوخ شبلی رحمه الله برای بجا آوردن دو رکعت نمازبه مسجد رفت .

دید دو پسرک درحال طعام  خوردن هستند،یکی بچه منعم که طعامش نان بود وحلوا ،ودیگری پسرکی درویش که طعامش نانی بود خشک وبه آن دیگری التماس میکرد که لقمه ای از طعامش به او بدهد .وپسرک هم شرطی داشت  وآن اینکه-سگ من شو، پارس کن ولقمه ای بستان ! وبچه درویش چنین میکرد.

در داستان آمده است که:«نگه کنید که قانعی وطامعی به مردم چه رساند !اگر چنان بودی که آن کودک به نان تهی قناعت کردی وطمع از حلوای او برداشتی،وی راسگ همچون خویشی نبایستی بود».

کجاست شبلی تا ببیند کودکانی ازآن نوع که قدشان بزرگ شده است وقدرشان همان اندازه مانده است وبرای اجابت خواسته های شکمی و....سگ که میشوند وپارس میکنند، بماند، پاچه هم میگیرند،پاپوش می دوزند، دین هم  میدهند وچشم بسته ازمثل خود یا پست تر!(گدای معتبر)فرمان میبرند وبا اجازه دم هم میجنبانند! آخر آن پسر منعم هم بزرگ شده است،پست دارد ولابد قدرت وبه دنبال آن مایه هم دارد وخواسته هایش بزرگ شده وبه سگ پارسی تنها قناعت نمیکند!!

چه خوب میشد اگراین کودکان  میفهمیدند که آدمیزاده اند. امااین قصه همه روزگاران است با شدت وضعف  موقعیتها.

کجایی شبلی؟ کجایی تا بدانم اگر امروزآن کودک ها راببینی، آن دورکعت نماز،بجای آوردن میتوانی ؟یا برای سگ بچگان نماز حاجت میخوانی..........................................کجایی؟؟

 

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 20:18  توسط آبایی هزاوه  |