اگرحب وبغض ها راکناربگذاریم وبه منافع ملی بیندیشیم ُنه منافع شخصی وجناحی !وسوابق کاندیداهای محترم رابررسی کنیم وبه سخنان آنها وبرنامه هایشان گوش فرادهیم وبه جوسازیها وگردوغبارهای حاشیه ای آلوده نشویم وبه اهداف دین وبرنامه های آن درمورد برخورد بادوست ودشمن آشنا باشیم ورهنمودهای رهبری انقلاب رامد نطر قراردهیمُ ،به طورحتم بهترین راانتخاب خواهیم کرد. نه یک معصوم بی اشتباه را.انشاءلله
|
آیت الله العظمی محمد بهجت فومنی در اواخر سال 1334 ه.ق. در خانواده ای دیندار و تقوا پیشه، در شهر مذهبی فومن واقع دراستان گیلان، چشم به جهان گشود. هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود که مادرش را از دست داد و از اوان کودکی طعم تلخ یتیمی را چشید. روح بزرگ وآسمانیش شاد |
وصیت نامه شهید حاج احمد کاظمی
الله اكبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله
خداوندا فقط ميخواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت ميخواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.
نميدانم چه بايد كرد، فقط ميدانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت ميباشد. واقعاً جايي براي خودم نمييابم هر موقع آماده ميشوم چند كلمهاي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نميدانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد ميكرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.
راستي چه بگويم، سينهام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود ميدانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب ماندهام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.
گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا ميبيني، دوست دارم بنده باشم، بندگيام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا ميكنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني ميباشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر ميكنم، ميبينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه ميكنم. از درد سختي كه تمام وجودم را ميگيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بيمنتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم ميدهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيقام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.
منزل ظهر جمعه 6/4/82
بــه پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقی است
به نام آنکه هستی رازیباآفرید
گشت وگذاری درگذشته به مناسبت هقته معلم
اردیبهشت است وفصل رویش هرچه زیبایی ومن معلم بازنشسته رشته برق،که عاشق کارم بودم وهمه سعیم رابرای تربیت صحیح تکنسین هاومهندسین این جامعه بکاربردم ومثل مربی پرورشی باآنها دوست بودم وکارپرورشی کردم، باهم درزمین ورزش دویدیم وبسکت ووالیبال کردیم وگاهی به کوه ودامن طبیعت واردوهای مختلف وبادید مناطق جنگی رفتیم،به آنها درس دادم وازآنها درسها آموختم،با وضو به جمعشان رفتم وبابسم الله شروع کردم،هروقت روحانی نبود پیش نمازشان شدم وباهم به درگاه بی نیازراز ونیاز کردیم،آنها مردانه ازهمه چیز میگذشتند وجای خالیشان را برای ما میگذاشتند وگاهی مرا نیز به دنبال خود ازفاو درجنوب تا ارتفاعات سلیمانیه درغرب میکشاندند. درشادیشان شاد میشدم ودرغمهای پنهان وآشکارشان میسوختم وبعضا محرم رازهاوراهنمایشان میشدم.
*وگاهی نیز دنبال تابوت بعضیشان خود راتشییع میکردم مثل شهیدان:عباس عزیزی،جلیل محمدی،مجتبی حکی کزازی ،رضا عبدالهی،ذبیح الله قربانی،مصطفی ابراهیم آبادی،رضا یحیایی،اکبرانصاری،خراطی،شمسی وخلیلی ازهنرستان شهیدرجایی اراک وشهیدان کم سن وبزرگی ازهنرستان شهید بهشتی دورودکه افتخارخدمتگزاریشان را داشتم،همچون:رضا احمدی،رضابوالحسنی،پرویزقائدرحمت،غلامرضاچگینی ،سیدکاظم موسوی(ازالیگودرز)وسید احمدمیرصفی(ازازنا) ودیگرانی که متاسفانه زمانه اسم آنها راازیادم برده است وخداکند رسمشان ازیادم نرود.واینها کسانی هستند که" <روزاول کامدند درس تاآخرگرفتند> وراه میانبررسیدن به مقصد راانتخاب کردند.ودانش آموزانی که به صف آزادگان سرفراز پیوستند ودل مارا به اسارت بردند مانند سهراب تهمتن،حسین احمدوند ومسعود سالاروند که خداوند حق همه شان رابرماحلال کند؛باورم این بود که باآنها هم جهت هستم وخودراوقف هدف آنها میکردم .
*این شد که تن به هرکاری دادم وسعی میکردم مشکلی باقی نماند،گاهی به سراغم می آمدند که شرایط چنین است وچنان وشما باید مسئولیت هنرستان رابپذیرید(آنهم دونوبت) ومراازکلاس وکارگاه جدا میکردند،وقتی شرایط عوض میشد وبالایی ها عوض میشدند یا عوضی !وتحملم برایشان سخت میشد به کلاس برم میگرداندند.
*سالهای آخرخدمتم بود که دولت عوض شد بازنوبت من شد وتکلیفم!شدکه باید مسئوول آموزش وپرورش بشوم، نپذیرفتم،خون شهدا مطرح شد واوکه ادعا میکرد دستش دردست امام زمان است !گفت:اگرنپذیری دست امام زمان رارد کرده ای!خیلی نگذشت که فهمیدم مرافریب داده است تابه اهداف خود برسد نه نظام ! وآنچه ادعا میکرد ومینمود ابزاری بیش نبود!ومن چه خوش خیال بودم که فکر میکردم میشود دراین باقی مانده خدمت کاری کرد؛اما بماند که چه شد.
هفته بزرگداشت معلم است وچنین معلمی برای خودجشن گرفته است وکتاب نانوشته خدمتش رابرای خود ورق میزند واین معلم برای خود وهمسرش که عاشقانه به کارش وبچه هاعلاقه داشت وبااصرارمن وشرایط جسمیش با27 سال خدمت بازنشسته شد وبادریافت ابلاغ بازنشستگی گریه کرد واولین روز مهرماهی راکه به مدرسه نرفت با اشک وغصه به پایان برد؛برنامه ایران گردی گذاشته است واولین مرحل اش انجام شد وچه پرباربه مدت ده روزقسمتهایی ازاستانهای اصفهان ،فارس ،هرمزگان،خوزستان ولرستان موردبازدید قرارگرفت .البته باپولی که ازآموزش وپرورش بابت25درصد پاداش بازنشستگی گرفتم.
*آثار طبیعی،تاریخی ومرقدبزرگان ادبیات وقسمتی ازجغرافیای دیدنی وزیبای ایران راکه قبلأ ندیده بودیم،دیدیم وباگوشه ای ازمفاخر این کشورپهناور آشنا شدیم وهمش افسوس میخوردم که کاش معلمان ماقبل ازبازنشستگی این فرصت راپیدا میکردند تا باشناخت عینی تری مطالب مربوطه راتدریس میکردند.