|
تشرف به حرم |
تامستقر شدیم وشام خوردیم ساعت 22 بود وحال وشرایط ما مناسب زیارت نبود استراحتی کردیم وقبل ازاذان صبح عازم حرم شدیم؛جوگیرشده بودم وبهت زده وحالتی که "مپرس."مدتی جلو درایستادم واذن دخول (یا همان اجازه ورود) خواستم ،نماز صبح به جماعت برگزارشد وچه صفایی دارد نماز دراین شرایط .نماز تمام شد حمله به حرم آغاز شد بعضی ها چقدرراحت اجازه ورود دارند،میدوند تاسریعتر ضریح مطهر رابچسبند وحاجت بگیرند!
میخواستم واردشوم ، تناسبی بین خودم وآن دوبزرگوار یعنی پدر وپسر امام رضا نمی دیدم وکاری برای آنها نکرده و به خواسته آنها ازخودم به عنوان یک شیعه(پیرو) فکرهم نکرده بودم وازدستورات آن رهبران چیزی درذهن نداشتم _ازبین آن همه حدیث_ ماندم واشک حسرت ریختم وبرحال خودم ومظلومیت رهبرانمان زار زدم برکسانی که گویی فقط به ما بدهکارند وباب الحوائج؛ وبایددردهاوخواسته های مارابشنوند و ازآنها بخواهیم که مشکل گشای ما باشند وشفیع به درگاه حق !بدون رعایت دستورهای عملی آنها و فقط تابع سنت آنهم بدون زحمتهایش را !
نمیدانم جرات حضور پیدا کردم یااز بابت اینکه این همه راه آمده بودم ونمیشد که داخل مشرف! نشوم و.... خجلت زده سرم رازیرانداختم ووارد شدم به امید عفو بزرگان وبنده نوازی، درونم غوغا بود بی هیچ کتاب دعا وزیارتنامه ومداحی های رسمی،عقده های سالیان بازشده بود وبی هیچ نمود بیرونی(جزاشک) درونم زائر بود وزیارت خوان زیارتنامه ای ناننوشته ومرثیه ای ناسروده! برمظلوم هفتم ونهم والبته پیروان آنها .
آتش بگیرتاکه بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود
کمی آرام شده بودم کتاب دعا وقرآن را برداشتم واجرای دستورات وارده ویاد همه ملتمسین دعا ودعای خیر دراین فضای ملکوتی برای یاران صدیق آن ائمه وهمه ولایتمداران .
ازحرم بیرون آمدم آفتاب قشنگی بود آش نذری میدادند ، صبحانه صرف شد وبعد پرسه زدن اطراف حرم مقدس.دوستان ابتدا سیم کارت (ازنوع آسیا سل)تهیه کردند که معلوم شد باسیم کارتهای خودمان راحت تر میشود تماس گرفت.وبعدزیارت جناب سید مرتضی وسید رضی ،مرقد سیدرضی بسته بود وازبیرون زیارت کردیم ولی سیدمرتضی بازبود وآنجاهم آش تقسیم میکردند وداخ حیاظ آن چای هم میدادند وبندگان خدا چقدر هم اصرار میکردند ولی ما صبحانه خورده بودیم؛ بعد زیارتی ونمازی وتفکراندکی درشرح حال آن دو بزرگوار.
به محله ها وبازارهای اطراف سریزدیم،همه میدوند تا گرسنه نمانند وروزگاربگذرانند،بازارگرمی وجود ندارد به علت کمی زوار که کاروانها یا به آنجا نمی آیند یاروزانه برمیگردند .امنیت نسبی برقرارشده است گمانم کاروانها صرفه جویی میکنند وآنجا نمیمانند،ازبهداشت هم که خبری نیست! بزرگان بسیاری دیگری هم درکاظمین هستند ازجمله شیخ مفید وخواجه نصیرالدین که دومی درقسمت خانم ها دفن بود وازآنها شنیدیم ولی مرقد شیخ رازیارت کردیم .
ادامه دارذ
کـاظـمـیـن
به محض توقف وسیله نقلیه درآخرین جایی که مجازبود ،جوانان ونوجوانان باچرخهای حمالی که عربانه گفته میشد اطراف ماحلقه زدندوبرای حمل اثاثیه ماباهم جدل میکردند وبه ما التماس، تارسیدن به محل استقرار سه بار دیگر مارا تفتیش بدنی کردند وبارهایمان رابادستگاه مخصوصی به اندازه کلت کمری یا هویه هفت تیری بررسی میکردند،به گونه ای که ازکنار چرخ حامل بار عبورمیکردند ،مثل همان کاری که درجاده بادستگاه مذکور وخودروها میکردند.این دستگاه به مواد شیمیایی حساس بود وبرای یافتن مواد منفجره به کار میرفت،نسبت به داروهای شیمیایی وادکلن هم حساس بود به این خاطر گفتند این گونه مواد رادرکیفهای دستی بگذارند تا مجبورنشوند همه بارها رابررسی کنند.
نزدیک حرم بودیم،خلوت بود ودیگهای نذری درچند نقطه دیده میشد که جهت صبحانه آش نذری میپختند وبرای شام وناهار هم که برنج وخورشت های مختلف وبساط چای با شکر نذری هم فراوان .
ساعت حدود 21 اسباب وبارها جابجا شد واتاقهای مجزا وخانوادگی دراختیار قرارداده شد.درمورد برق یادآورشدند که 2ساعت برق هست و6 ساعت نیست که از برق شخصی(ژنراتورها)استفاده میشود ووسایل گرم کننده وآبگرم کن ها برقی هستند ،تعداد پتوها دوبرابر بود وهوا هم سرد نبود.
قسمت بعد تشرف به حرم
حرکت به سوی بغداد
اولین موردی که درمسیرخسروی-بغدادجلب نظرمیکند وقابل باورنیست،اینست که کوه وبیابان حالت منطقه غیر ذی زرع دارد وآثارسنگرهای زمان جنگ وجوددارد وآن زیبائی طبیعی آن طرف مرزیکباره به مخروبه ای چندش آورتبدیل میشود وکنترل های بی وقفه وعبور ازموانع نظامی( که البته باشاخه گلهای پلاستیکی جهت خوش آمد گویی تزیین شده بود) وبازرسی های مداوم آزاردهنده است.تیربارها و نیروهای اسلحه بدست که بعضی ها خودرا شبیه آمریکائی ها کرده بودند - عینک دودی وچراغ پیشانی در روز و.....- وجاده ای که صدرحمت به جاده خاکی وهرازگاهی کاروانی نظامی ازآمریکائیها یاعراقیها باچراغهای روشن روی جاده ظاهر میشدند که تمام وسایط نقلیه باید درحاشیه جاده پارک میکردند تااربابان دنیا وپیروان دمکراسی ومنادیان دروغین حقوق بشر! عبورکنند و کوچکترین تعلل باعث میشد که سر تیربارهای روی زره پوشها، به آنسو نشانه رود!وچه ترسی هم دردل عراقیها ایجادکرده بودند.راننده میگفت به رگبار میبندند ومیروند ،مگرکسی میتواند سئوال کند که چرا؟
راننده به سمت خانقین پیچید وازیک پمپ بنزین دیدنی سوخت گیری کرد یک سایه بان باپوشش گیاهی،( ازهمان نوعی که درکشورخودمان کشاورزان کنارجاده ها میزنند و محصولاتشان را میفروشند)ویک منبع سوخت ،یک شمارنده ویک ژنراتور برق زیر یک کیلو ولت آمپری.ابتدا ژنراتور راروشن کرد تاپمپ وشمارنده بکارافتاد وپس ازسوخت گیری بلافاصله ژنراتور را خاموش کرد!
ساختمانهای روستاهای حاشیه جاده همه آثاردرگیریهای مسلحانه دارند وبربعضی از ساختمانهای بلند مشرف برجاده تیربارهاخودنمایی میکنند،قبل وبعد از لوله های آب رو زیر جاده وپل ها، سیم های خاردارریخته شده است وبرتپه های های مشرف برجاده پاسگاه هایی ساخته شده از دیوارهای بتنی پیش ساخته یاگونی های پرازخاک محصوردرمفتولهای بافته شده جهت متلاشی نشدن خاکها. درآبروهای اطراف تپه که به این شبه پاسگاه منتهی میشود نیز جهت حفاظت بیشتر سیم خاردار ریخته شده بود.
ماه محرم است ومحله های شیعه نشین وخانه های آنها ازپرچم های سرخ وسبزوسیاه فرازخانه ها به خوبی مشخص است وزمین به سبزی میرود ونخلهاکم کم دارند خودنمایی میکنند ،یعنی داریم به بغداد پایتخت افسانه ای سالهای دور ومرکز بی رونق وتحت اشغال مستقیم امروزنزدیک میشویم.
شب بود،ازقسمتی ازبغداد گذشتیم وراه کاظمین راجویا شدیم،مسیرمخصوص ایرانیها رانشانمان دادند،به آنجا که رسیدیم نفربری این راه را بسته بودوپس ازبررسی مدارک کناررفت ومادراین خیابان بی تردد که بچه ها درقسمتی ازآن فوتبال میکردند پیش میرفتیم، گلدسته های منور بالامپهای قرمز ازدورنمایان شد که متوقفمان کردند وهمه را پیاده کردند بازرسی وکنترل مدارک ؛ ودرنهایت گفتند :کسی از کاظمین باید ضامن شما شود وراستش ما امامانی را هم که به نیت زیارت آنها میرفتیم نمی شناختیم !تاچه رسد به کس دیگری، مانده بودیم چه کنیم که ابو حسن نامی ازیک سواری که درپیاده رو ودرست جلو درپاسگاه نگه داشت پیاده شد و کلی مارا تحویل گرفت وقبول کرد که ضامن ماشود به شرطی که به مسافرخانه اوبرویم وطبیعی بود که خیلی جای چونه زدن سرقیمت آن باقی نمی ماند،به هرحال به داد مارسید وما راازسرگردانی نجات داد ودرنزدیکترین فاصله تا حرم سکنی داد(باب قبله)فارسی بلدبود ومادرش ریشه ای ایرانی داشت وهرچه میخواستی او آنکاره بود وبه نظر می آمددلال باشد وحق پاسگاه راهم منظورداشته باشد.
ادامه دارد
سفر به عتبات عالیات
به نام اوکه هستی رارقم زد
پس ازعمری انتظاربالاخره دعوت برای زیارت عتبات عالیات برای ماهم صادر شد،نه از لیاقت ما،بلکهّ از بزرگی وکرامت دعوت کنندگان .گروه ما 14نفراست،4نفرازاراک و10 نفر ازدوستان نجف آبادویک نفرراهنما که متولد کربلاست .
دوم بهمن ماه ساعت 2بامداد ازاراک حرکت کردیم فریضه صبح رااسلام آباد بجاآوردیم وساعت 8 به پایانه خسروی رسیدیم تاساعت 10 منتظر دوستان ماندیم وساعت 11 از مرز ایران گذشتیم وپس ازتحویل باربه عراقیها وتفتیش بدنی واردتورآنهاشدیم یعنی راهرویی که دوطرف آن تورسیمی کشیده شده بودوانتهای آن به سالن کنترل عراقیها یا واقعی آن آمریکاییها ختم میشد.
قبل ازآنکه نوبت به مابرسد برای ناهار کارراتعطیل کردند وجماعت بسیاری تا ساعت 3 درزیرآسمان خدا معطل ماندند !نه جیزی برای خوردن دردسترس بود ونه جایی برای نشستن!درنهایت منافع آنها به دادمان رسید ودرانتهای این صف طویل وفشرده راهی به قبر صدام بازکردند از قرار نفری پانصد تومان تا درآنجا هرکس برابر وسعش خیراتی برای او وبازماندگانش نثارکند !وبه فارسی هم نوشته بود< دستشوری>! وانسان خیلی باید تحت فشار میبود تابا عبور ازلای جمعیت فشرده ومشتاق وعصبانی خود را به هدف برساند!البته فضای خاکی ای به اندازه زمین والیبال فنس کشی شده هم برای نماز خواندن بود!
آیا نمی شود مرزبانان ایران که هرروز شاهد این صحنه هستند زائران را اینطرف نگه دارند که هم امکانات خوب بهداشتی وجود دارد وهم امکان خورد وخوراک واستراحت.
نوبت ورود به سالن کنترل به مارسید وبابرخورد غیرموءدبانه ای مارا ردیف نشاندند وهرکذام ازمارا به جلوی یک کابین هدایت کردندودرحین ثبت مشخصات دررایانه دوربین آن عکسی هم ازمامیگرفت .وهنگام خروج ازسالن نیز یک جوجه سرباز مودب آمریکائی اثر انگشت دیجیتالی میگرفت.
ساعت4بعدازظهرتوانستیم از میان تل انباری از اثاثیه های کاروانها بار خود راجدا کنیم وعجله هم داشتیم که زودتربرویم زیرا گفتند تاساعتی دیگر اجازه تردد نمیدهند وباید شب رادرشهرخانقین بمانید.
بایک راننده جوان که شیعه هم بود به توافق رسیدیم وبه سمت کاظمین حرکت کردیم.
ادامه دارد