تبليغاتX
فن وادب (اراک)
دل نوشته ها

««معلمی ازجنس شهدا»»

درمدت عمرم همه جور معلمی دیده ام،ازآنها که تمام قد معلم هستندولایق این عنوان بزرگ ،تا آنهایی که از معلمی فقط یک حکم رسمی دارندوبه پیکر آموزش وپرورش آویزان هستند ودراین وادی عمر خودودیگران راتلف میکنند وهمیشه در آرزوی داشـتن یک شغـل دیگر بوده اند وا ز روی  ناچاری یابی عرضه ای معلمی راحرفه انگاشته؛خودسوخته وجماعتی ازبندگان خوب خدا را نیز سوزانده اند!

مردان وزنان وارسته ای رادرکسوت معلمی درک کرده وتوفیق شاگردی یا خدمتگـزاری آنها را داشته ام که نامشان نیز امید زندگی وبالندگی به دیگران میدهد وخون حیات رادراندام مخاطبین به جریان می اندازد وآقای غـفـور غـفـوری یکی ازآنهاست .  

برای ادامه مطلب لطف کنید کلیک روی ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 16:29  توسط آبایی هزاوه  | 

پاسداشت مقام معلم

به نام او که اول معلم عالم هستی است

دگر بار رسیدیم به 12اردیبهشت سالروزشهادت معلم واستادی وارسته وتوانمنددرهمه ابعادعلمی،اخلاقی، اجتماعی،سیاسی،استوره تقواوخطیبی کم نظیر که آثاربه جامانده ازایشان مورداستفاده خاص وعام میباشد ودرشان اوهمین بس که امام(ره)آثارایشان رابی استثناءتائید ومطالعه آنرابرای عارف وعامی مورد تاکید قراردادند .

این مناسبت سرمنشاء پاسداشت مقام رفیع معلم نیزهست وهرساله کمابیش یک هفته به این مهم پرداخته میشودوهرکس بنوعی معلم خویش یامعلم های خودوجامعه رامورد تکریم قرارمیدهد.گرچه این عمل درنوع خود پسندیده است ومعلمان از یکسو بزرگوارترازاین هستند که توقعی فوق توان مردم ودولت را داشته باشند،اماازسوی دیگر فهیم هستند وزودرنج وچون بطورعمده باپاکترین قشر جامعه یعنی کودکان ونوجوانان سروکاردارند،دل پاکی وصفای باطن آنها رانیزباخوددارند وتبعیض ها واختلاف طبقاتی بسیارمتفاوت نیز  آزارشان میدهد.

گذشته ازاین موارد ارزش واعتبار هرجامعه  وحتی آینده آن به دست معلمان است والگوی رفتاری مردان وزنان تحصیل کرده سالهای بعد نیزهمین قشرارزشمندازجامعه  هستند.لذاشرط عقل است که از حد اقل معیشت که آبرو واعتباروشخصیت آنهاراحفظ کند،برخوردار باشند تابتوانند باخیالی آسوده به کار بزرگ تعلیم وتربیت فرزندان این مرز وبوم بپردازند والگوی مناسبی برای آنها باشند ؛وطبیعی است که شخصیت له ودرهم شده درلابلای مشکلات عدیده نتواند تعلیم دهنده خوبی باشد وبدیهی است که افسرده دل افسرده کند انجمنی را واگرآن انجمن بخواهد آینده ملتش رانیزدردست داشته باشد وبیگانگان نیز مترصد آموزش دلخواه خویش برای کسب آینده باشند؛پایان قصه معلوم خواهد بود.

معلمی که برای گذران زندگی دست به شغلهای دوم وسومی میزند که درشان اونیست وتاثیر کلامش روی دانش آموزانش راازبین میبرد(بخصوص درشهرهای کوچک) وخستگی مفرط کلاس رابرای او تبدیل میکند به استراحتگاه. واگر اضافه کنید بیحوصله ای ،عدم فرصت برای مطالعه وبه روزکردن اطلاعات خود و..... چه الگویی میتواند باشد برای ذهنهای تیزی که روبروی اونشسته اند ؟

به هرحال درست است که کشوری داریم بامشکلات ودشمنان فراوان ومسئوولین برخاسته از بین همین مردم گرفتار انواع مصائب وکاستیها ،اما برای کاهش مشکلات وسربلندی وموفقیت کشور چاره ای نیست جز توجه مادی ومعنوی به این قشر تاثیرگذار ومحترم جامعه به گونه ای که معلم هم ازحرمت لازم برخوردارباشد وهم «دغدغه نان» نداشته باشد ،تا باخیالی آسوده بتواند یار وهمراه دلسوز نظام باشد وفرزندان مام وطن راآنگونه تربیت کند که آن باشند که همه میخواهیم وبتواند پرچمدار پرافتخارفردای ایرانی آباد وسرفرازباشند واین کلام امام(ره) لازم است که درگوش مسئوولین خدوم زمزمه شود که:

"آموزش وپرورش درراس همه مسایل است"                         وباورکنندکه:

"همه سعادتها وشقاوتها انگیزه اش ازمدرسه هاست وکلیدش دست معلمین است"

پس اگر همه مسائل کشور تن است وآموزش وپرورش سر- راس- لازم است ازسر بیشترمواظبت شود

وبرای رسیدن به سعادتها ودورشدن ازشقاوتها به آنکس که کلید داراین امر میباشد توجه کافی ولازم بشود .

 

 

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 13:27  توسط آبایی هزاوه  | 

 

سگ من شو- لقمه ای بستان!

 

داشتم داستانی از شبلی را میخواندم که معروف است،دیدم چقدرداستان واقعی وغم انگیز بسیاری از ماآدمهای بزرگ ! است.

نقل شده است که شیخ الشیوخ شبلی رحمه الله برای بجا آوردن دو رکعت نمازبه مسجد رفت .

دید دو پسرک درحال طعام  خوردن هستند،یکی بچه منعم که طعامش نان بود وحلوا ،ودیگری پسرکی درویش که طعامش نانی بود خشک وبه آن دیگری التماس میکرد که لقمه ای از طعامش به او بدهد .وپسرک هم شرطی داشت  وآن اینکه-سگ من شو، پارس کن ولقمه ای بستان ! وبچه درویش چنین میکرد.

در داستان آمده است که:«نگه کنید که قانعی وطامعی به مردم چه رساند !اگر چنان بودی که آن کودک به نان تهی قناعت کردی وطمع از حلوای او برداشتی،وی راسگ همچون خویشی نبایستی بود».

کجاست شبلی تا ببیند کودکانی ازآن نوع که قدشان بزرگ شده است وقدرشان همان اندازه مانده است وبرای اجابت خواسته های شکمی و....سگ که میشوند وپارس میکنند، بماند، پاچه هم میگیرند،پاپوش می دوزند، دین هم  میدهند وچشم بسته ازمثل خود یا پست تر!(گدای معتبر)فرمان میبرند وبا اجازه دم هم میجنبانند! آخر آن پسر منعم هم بزرگ شده است،پست دارد ولابد قدرت وبه دنبال آن مایه هم دارد وخواسته هایش بزرگ شده وبه سگ پارسی تنها قناعت نمیکند!!

چه خوب میشد اگراین کودکان  میفهمیدند که آدمیزاده اند. امااین قصه همه روزگاران است با شدت وضعف  موقعیتها.

کجایی شبلی؟ کجایی تا بدانم اگر امروزآن کودک ها راببینی، آن دورکعت نماز،بجای آوردن میتوانی ؟یا برای سگ بچگان نماز حاجت میخوانی..........................................کجایی؟؟

 

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 20:18  توسط آبایی هزاوه  |